تبليغاتX
به آفرید
ادبیات و فرهنگ

محمد می پرسد: گفت گوی در کاتدرال رو خوندی؟ بعد خودش جوابم را می دهد که همون موقع که در اومد خمیرش کردند. بعد رو می کند به مسعود و می گوید: از همون سطر اول باید ممیزی شه چون با این جمله .... شروع می شه. مسعود که ریش تُنکی دارد و سر به زیر است، آهسته می خندد و دست می انداز گردن محمد و می روند داخل آلاچیق.

 ظاهرا زمان وزارت خاتمی بوده، البته بعد ها در اواخر ریاست جمهوری خاتمی کتاب منتشر شد و خریدم اش اما هنوز آن را نخوانده ام ؛ باران به این کتاب علاقه زیادی دارد و گاه به گاه آن را بر می دارد ورق می زند و رها می کند و می رود. این کتاب خیلی صبور است که تا به حال صدایش هم در نیامده.

محمد خیلی با اشتیاق از کتاب یوسا تعریف می کند که بالاخره باید به هر جان کندنی آن را پیدا کنی حتا اگر خمیر شده باشد. کتاب را که می خرم همان جمله اول را می خوانم که البته کمی سانسور شده ، مجید شروع می کند به خواندنش اما ظاهرا خوشش نیامده و کتاب را رها می کند تا این که باران اولین حرکت های خود را به سوی کتابخانه آغاز می کند و بیشتر از همه به یوسا ارادت دارد.

***

مجید با آن قد بلند ایستاده وسط تحریریه بالای سر صفحه آرا و ایده هایش را می گوید برای صفحه شعر؛ نقد شعری نوشته برای کتاب شعر هیوا مسیح (کسی زیر چتر و سکوت جهان می گفت ؛ همچنان تا نمی دانم چه وقت) و دارد آن را صفحه آرایی می کند خودش که نه البته؛ از عنوان کتاب خوشم می آید می گویم این کتاب را کجا باید خرید تند و سریع جواب اش را از آستین بیرون می آورد هنوز هم البته همین طور است: که سوار اتوبوس می شوید می روید تهران از ترمینال هم می روید انقلاب و کتاب را می خرید.

من اما به این سرعت جواب نمی دهم می گذارم به وقت اش؛ مجید دانشجوی ادبیات است در تهران و مسیرش سه روز در هفته انقلاب است و بازارچه کتاب؛ تمام حق التالیف هایش را می دهد پای کتاب و بعد که همان داخل اتوبوس کتاب را خواند و خط خطی کرد، می گذاردش روی ستون کتاب هایش در اتاق پشتی خانه پدری؛ فقط خودش می تواند کتابی را پیدا کند از بین این کوه کاغذی .

هفته بعد روز دوشنبه که نوبت صفحه بندی شعر است کتاب را می گذارم جلوی روی مجید و می گویم نقدتان را خواندم البته کتاب را زودتر خواندم (که بداند از زیر سنگ هم شده پیدایش می کردم) تعجب می کند ولی به روی خودش نمی آورد که چه گفته بود.

***

عصر پنج شنبه از کنار کتابفروشی دانشجو می گذرم و تعجب می کنم که چه طور هنوز دوام آورده است. استقامت اداره کننده هایش ستودنی است. می روم داخل و نگاهی به کتاب های ادبیات می اندازم هیچ کتاب تازه ای به چشم نمی آید همه تجدید چاپ اند و اکثر شان را دارم. نمایشنامه "اتاقی در هتل پلازا" ترغیبم می کند به خواندن. مردی وارد می شود اسم چند کتاب را در حوزه عرفان می گوید و کتاب فروش که عجیب به اخوان ثالث می ماند می گوید که نداریم. نیست. اصلا کتابی مجوز نمی گیرد که منتشر شود. نمی توانم تحسین شان نکنم که تا به حال مانده اند بدون کتاب های دانشگاهی و کمک درسی؛

در پیاده روی این شب سرد پاییزی، یادم می ماند که این دوران هم می گذرد و باز هم از بوی کتاب های تازه کیف خواهیم کرد.

پاییز آخرین نفس هایش به شماره افتاده ، تا چند شب دیگر خورشید متولد خواهد شد.

***

شروع یک زن را می خوانم و همین طور که پیش می روم تعجب می کنم از فضای حاکم بر آن، زنی که به هیچ عنوان نمی توانی با او ارتباط برقرار کنی، با اعتقادات مذهبی اش کنار بیایی و بفهمی چرا سعی دارد به همسرش خیانت کند. شروع یک زن کاری از فریبا کلهر است. یک بار دیگر من به نقدهای دوستانه در مورد کتاب اعتماد کردم ولی بعد ناامیدانه کتاب را به آرشیوی از کتاب هایی که دوست شان ندارم، سپردم.

البته می توانید به این گفته ها اتکا نکرده و کتاب را بخوانید، شاید شما به نکاتی برخورد کنید که برایتان جالب باشد ولی این مساله در فضای ادبیات داستانی نحیف ایران جای تاسف دارد که ادبیات فدای دوستی های منفعت جوینانه می شود. هرچند اگر ادبیاتی که دوستی های را مستحکم تر کند ماندگار و قدرتمند خواهد بود.( چرا ادبیات؟ یوسا را هر فردی باید بخواند چه ادبیات را دوست داشته باشد چه نه).

***

مهدی غبرایی به تازگی مجموعه داستانی از موراکامی نویسنده ژاپنی را ترجمه کرده است به نام "گربه های آدم خوار " که آدم های مدرن را موقعیت های پیچیده انسانی با تردیدها و سرگشتگی هایش تصویر می کند. کتاب سوژه ها و نگاه های تازه ی دارد. داستان زن و مردی که ناگهان به آن ها انگ خیانت می چسبانند ، داستان زنی که عاشق لباس است و دختر و پسری دانشجو که بعد از فوت معشوقه دختر رابطه تازه ای را شکل می دهند...

***

شاید فرصتی دیگر در مورد بعضی از نویسندگان زن ایرانی که کارشان را دوست دارم و بعضی که هیچ وقت از داستان هایشان لذت نبردم چون نگاهی سطحی به زندگی کارشان را فاقد جذابیت و باور پذیری می کند، بنویسم شاید وقتی دیگر...( شنا کردن بچه ها در نور را در داستانی از مارکز چه قدر راحت باور کردیم.)  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 13:34  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

وارد مغازه که می شوم فروشنده خانم با دوست اش مشغول صحبت است بدون آن که حرف هایش را قطع کند مشتری ها را که به جز من و باران کسی نیست راهنمایی می کند، نشانی شال های بچه گانه را می دهد و ادامه حرف هایش : آره، گفت فکر می کردم خونه شوهر ر...اند. گفتم الا و به الا همین و تمام.
من کنجکاو می شوم بر می گردم به فروشنده نگاه کنم و خودم را مشغول باران نشان می دهم که برای خودش در آن مغازه کوچک می چرخد و جوراب انتخاب می کند.
دوست خانم فروشنده می گوید: مگه دوره نامزدی نفهمیده بود.
فروشنده: چرا فهمیده بود می گفت یه روز خونه مون بود ظهر ناهار رو که خوردیم رفت پیش برادرم خوابید، من هم رفتم گوشی رو چک کردم همین طوری از روی کنجکاوی. یه دفعه یه فیلمی دیدم که گر گرفتم. اون و دوست اش با یه زنی مشغول بودند...
خوشحال بودم باران ان قدر سرگرم است که به حرف های فروشنده توجهی ندارد اما من تمام حواسم به این ماجرا بود.
دوست فروشنده : کی بوده ؟
خانم فروشنده : حالا صبر کن به اونجا ها هم می رسیم. عصبانی می شود به برادرش می گوید بعد هم پسر رو می برند یه گوشه ای و موضوع بهش می گویند . اولش جا می خوره می خواسته انکار کنه بعد میگه این قضیه مال قبل نامزدی اشه و اصلا اون خیانتی نکرده و از زنه به خاطر این که می خواسته اخاذی کنه فیلم گرفتند.
دوست فروشنده : یعنی اون هم قبول می کنه؟
فروشنده: آره دیگه .خرش می کنه سوار میشه و می تازه.
دوست فروشنده : باید بهم می زد.
فروشنده : من هم همینو گفتم حالا هم که این طوری شده  دادگاه و طلاق این بساطا.
بیشتر از این نمی توانم خرید کردنم را کش بدهم. باران دو تا جوراب شلواری برداشته و یه شال و کلاه صورتی .
بیرون برف می بارد و من به دختر و پسری که از روبه رو می آیند و دعوا می کنند  نگاه می کنم تا سوار ماشین شوم پسر فحش ... به دختر می دهد و من حتا فرصت نمی کنم گوش های باران را از شنیدن محروم کنم. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 14:56  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

و اما حکایت کتاب حکایت نوشیدن تلخی است که نه شکلات داغ در یک روز سرد برفی پشت پنجره ، بلکه شوکرانی است که نابودی ات را شتاب می دهد.

نمایشگاه کتاب قزوین همیشه نمایشگاه خوبی بوده ،برای من لااقل، توانستم کتاب های درجه یکی را بیابم و بخرم. این ها البته شانس من بوده که مثلا دوره کامل داستان ها و نمایشنامه های چخوف را با ترجمه از زبان اصلی با 40 درصد تخفیف پیدا کرده ام و یا دوره" تاریخ نقد ادبی رنه ولک "را یا دیوان کامل صائب تبریزی با قیمت شگفت انگیز ده هزار تومان و کتاب های که از کتابفروشی های تهران جمع شده بود و ناشرش در نمایشگاه کتاب قزوین آن ها را برای مارو کرد و خوش شانسی بود این ها برای ما.

اما نمایشگاه کتاب قزوین را اگر نمایشگاه قدرتمندی بدانیم چون زمان برگزاری مسیرهای نمایشگاه ترافیک بی داد می کند و جای پارک نایاب است و کتاب ها مخاطب بسیاری دارند و از همین فاکتورها نتیجه بگیریم که درصد مطالعه بالا است و خوشبخت و خوشحال ایم که مردم،  فرهنگ را دوست دارند؛ متاسفم، ولی دچار اشتباه بزرگی شده ایم.

اولین چیزی که در نمایشگاه به چشم می آید شلوغی و ازدحام است و صفی که جلوی بعضی غرفه ها شکل گرفته؛ غرفه های شلوغ از همان فرمول مخاطب پسند بهره می گیرند :کشکولی از هم چیز و هیچ چیز، کتاب های روانشناسی با قلب و دلار، کتاب سازی های تکراری، آشپزی و... اما غرفه های ناشران درجه یک خلوت است و صاحبان غرفه ها از استقبال کم شکواییه دارند. این چند سال با هر ناشری که به قزوین آمده سر صحبت را باز کردم از فروش کتاب ناراضی بوده و آن را نسبت به شهرهای دیگر مقایسه کرده و اصلا قابل قیاس حتا با شهر های کوچک ندانسته.

از این گزینه هم می گذرم که اکثر ناشران بنام اجازه حضور و یا تمایل به حضور در این نمایشگاه را ندارند.

حالا ماجرای این sms ها که راه به راه بعد از اختتامیه نمایشگاه کتاب قزوین روی گوشی ام دریافت می شود را نمی فهمم. مقامات از کارشان راضی اند و آمار را ملاک می دانند و فروش بن کارت ها را. می گویند سرانه مطالعه در قزوین بالا است چون تعداد اعضای کتاب خانه ها بالاست !!

این وسط یاد حرف حسن لطفی می افتم که همیشه می گفت یک کتابدار بد اخلاق باعث شد من صاحب کتابخانه شوم.

آمار مطالعه با فروش و تیراژ کتاب ها رابطه مستقیم دارند. اگر وضع مان خوب است اگر هم چیز رو به راه است اگر مردم دوستدار کتاب و مطالعه هستند چرا یکی یکی کتاب فروشی ها تبدیل می شوند به کافه ، بوتیک و فست فود و به جایی برنمی خورد.

یک سال است که هر کتابی و نشریه تخصصی که لازم دارم زحمت خریدش را می دهم به انسیه پوستیِ مهربان که به تمام معنا مهر را با دوستی اش عجین کرده. هرگز فراموشت نمی کند حتا اگر در آن سوی دنیا باشد. انسیه کتاب ها را از تهران می خرد و می آورد ، من همیشه شرمنده اش هستم.

البته همت کنم گه گاه که می روم تهران سری هم به کتابفروشی های انقلاب می زنم و اگر کتابی از سد سانسور سربلند بیرون آمده و ارشاد شده و پشت ویترین کتابفروشی که هنوز نفس می کشد، باشد و باشدهای دیگر!! می نشیند روی ذهن خسته ام یا جایی می گیرد میان کتابخانه.

***

آخرین بار از "شهر کتابی" که همسایه پارک ساعی است کتاب" مارک و پلو" نوشته منصور ضابطیان را با بخارای ویژه ایرج افشار خریدم.

مارک و پلو سفرنامه های ضابطیان است از کشورهای مختلف دنیا. مقدمه اش را که می خوانم تا آخر رفته ام تا قزوین. کتاب مرا نجات داده از اتوبان، ترافیک و خسته گی.

{سفر دیدن آدم های دیگر است آشنایی با فرهنگ های دیگر است وقتی تمام زندگی ات مماس می شود بر موجودیت خودت ، انتقادها ، غیبت ها ؛ خودبزرگ بینی ها شروع می شود...}

این جمله مدام در ذهن ام راه می رود : وقتی تمام زندگی ات مماس می شود ... و می گردد دنبال مصادیق اش آدم هایی که در خودشان مانده اند پنجره های ذهن شان بسته است و هیچ سنگی قادر نیست تلنگری به صاحب اش بزند.

ضابطیان روزنامه نگار است و مصاحبه های خلاقانه اش در ویژه نامه های آخر هفته حیات نوِ خدا بیامرز در اوایل دهه 80 بسیار جذاب بود. حالا او تجربه سفر به ارمنستان، ترکیه ، ایتالیا ، فرانسه ، امریکا ، اسپانیا و... را در این کتاب با شما شریک می شود. لذت خواندنش را نمی توان نادیده گرفت.

بخارا به زندگی ایرج افشار می پردازد و شما را پر از بهت و تحسین می کند از حضور انسان فرهیخته ای که مولف ده ها و صدها کتاب و مقاله ارزشمند است.

***

گاهی نمی خواهید کتابی را به پایان ببرید، می خواهید آن را زندگی کنید  شاید روزی که کتاب ِ" وقتی از دو حرف می زنیم از چه حرف می زنیم" را آغاز کردم نمی دانستم تجربه های دویدن یک نویسنده چه قدر می تواند ما را با خود همراه کند و از تیرماه که هر روز چند صفحه از کتاب را می خوانم تا حالا دوست نداشتم تمام شود؛ موراکامی نویسنده ژاپنی که نوشته هایش جهان وطنی است از دو حرف می زند و از نوشتن و این دو را با صداقتی انسانی پیوند می دهد مانند داستان هایش که نمود آن، تنهایی ها و دلمشغولی های انسانی است، انسانی که می تواند متعلق به هرکجا باشد.

***

نخستین اثر پل استر که در ایران ترجمه شد "کشور آخرین ها" بود و بعد مترجمان تقریبا تمام آثار او را به فارسی برگردانند و با استقبال مخاطبان هم رو به رو شد "دست به دهان" شرح فقر و مصیبت های این نویسنده امریکایی است که آن قدر بدشانسی به سراغ او می آید که هر آن ممکن است دست به خودکشی بزند البته این ها ممکن است به ذهن خواننده برسد. دست به دهان زیر پوستی یادتان می دهد که هرگز امید را از دست ندهید.  

***

حالا حتما به انتهای مزه تلخ شوکران که همان حکایت کتاب است در ایران رسیده اید، ولی می توان امیدوار بود که نوع آن چینی باشد و تا اطلاع ثانوی می توان زنده بود و به همین نمایشگاه ها و کتاب های کتابخانه ها چشم دوخت.  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 12:20  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

پدر اهل سفر بود این را از آلبوم قهوه ایی اش می شد فهمید که روبه روی سی و سه پل و تخت جمشید ، روی اسکله بندرعباس ، مشهد، همدان، کرمانشاه و... عکس داشت . عکس ها متعلق به دوران تجرداش بود که جین های دمپا گشاد مد بوده  با خط ریش های بلند، که نمی دانم به آن چه می گفتند.

اولین سفرم احتمالا سفر به انزلی بوده که مادر بزرگ همیشه به آن  بندر پهلوی می گفت و اعتقادی به تغییر اسم ها نداشت. تمام آن چه که از انزلی سال 61 به یاد دارم دیواره ای پر از گل است تلمبه ی آبی که نزدیک ساحل از آن آب می گیرند ، هوا ابری است و موج ها دامن مادر را بازی گرفته اند. من کنار دریا ایستاده ام وذهن سه ساله ام از دریا می ترسد.

بعد از آن بارها و بارها سفر کردیم. پدرم عاشق شمال بود و ما را هم عاشق کرد. سفر برایمان تنها در شمال معنا می شد و اکثرا هم رامسر مقصدمان بود هیچ وقت هم از جاده چالوس نرفتیم فقط از جاده رشت و چه قدر دلربا بود جاده. گنجه را که پشت سر می گذاشتیم و سبزی کوه ها قایم موشک بازی را شروع می کردند خوشی زیر پوستم می دوید که تا بازگشت و در همان نقطه با من بود و بعد جایش را به غم می داد منجیل و رودبار و لوشان را دوست نداشتم چون انگار مرزی بودند برای جدایی از طبیعت.

با پدر به شهر های دیگر هم رفتیم اما هر بار پیشنهاد می دادیم که برویم اصفهان پدر که دیگر شبیه عکس اش کنار سی و سه پل نبود می گفت اصفهان قشنگ است ولی جاده آن خشک است من حوصله رانندگی در جاده خشک را ندارم شمال را ولی هستم.

نرفته بودم اصفهان تا عید فطر امسال ، عید نوروز قیمت سفر به اصفهان با سفر به استانبول برابری می کرد و برای عید فطر اما با سفر کارت می شد با یکی دو میلیون تومان به اصفهان رفت.

اصفهان را شنیده بودم بسیار ولی همه کلی تعریف می کردند که قشنگ است. کسی وارد جزییات نمی شد که مثلا اصفهان را با روایت ویکتور هوگویی بشنوم . دیده بود در مثلا قصه های مجید ، فیلم پری و تصاویر تلویزیونی ولی در اصفهان باید حضور داشت تا عاشق هنر و زیبایی شد.

قطار تهران صبح روز عید فطر در ایستگاهی که ساکت و آرام بیرون شهرانتظار می کشید وارد اصفهان شد. راننده ی که ما را به هتل می برد از خشکی زاینده رود غمگین است این غم انگار متعلق به تمام اصفهانی ها است که طی سه روز آینده با ما در مورد شهرشان حرف می زدند. راننده می گوید قرار است برای عید فطر آب را باز کنند ظاهر آب کارون به جای دیگری می رود و زاینده رود باید به دنبال راه چاره ی دیگری باشد تا نامش باقی بماند.

در میانه طلوع آفتاب چشم می گردانم تا اصفهان را خوب ببینم . هماهنگی معماری مسیری که تا هتل طی می کنیم تفاوت چشم گیری با شهرهای دیگر دارد. خیابان ها تمیز و پاکیزه است نه این که شسته باشند در ودیوار را نه مثل شهر های دیگر شلختگی تبلیغاتی و طراحی شهری وجود ندارد.

مادرم  می خواهد نماز عید فطر را حتما بخواند راننده می گوید در میدان نقش جهان نماز می خوانند هتل ما نزدیک نقش جهان است و باران از دیشب که سوار قطار شدیم خوابیده مجید و مادر می روند و نیم ساعت دیگر که باز می گردند آن قدر از نقش جهان تعریف می کنند که بی قرار می شوم برای دیدن اش. 

ساعت یک بعد از ظهر تاکسی که می پیچد در  میدان نقش جهان بلند می گویم چه قدر قشنگ؛ تا موقعیت جدید را پیدا کنیم چند بار دور خودم می چرخم تا نقش جهان را سیر ببینم و بعد شروع کنم به کشف زوایای زیبای پنهان اش . نقش جهان خلوت است مسافر هست ولی 20-30 نفر بیشتر نیستند که یا دارند فالوده می خورند یا در بازار های کناری رفت و آمد می کنند. تمام مغازه های نقش جهان به صنایع دستی اختصاص دارد. باورم نمی شود حتما مشتری هم دارند. همیشه تصور می کردم اصفهان بیشترین توریست را جذب کند ولی طی اقامت چهار روزه در اصفهان فقط دو نفر توریست آسیای دور دیدم که مشغول بازدید از عمارت عالی قاپو بودند .راننده هتل عباسی می گوید توریست خارجی دیگر در اصفهان نایاب است. چه اتفاقی افتاده ؟

ذهنم مشغول مقایسه است ، پیش از اصفهان، قزوین پایتخت صفویه بوده بسیاری از بناهای اصفهان ابتدا در قزوین ساخته شده بعد تکامل یافته آن در اصفهان شکل گرفته ولی اصفهان و مدیریت شهری اش کجا قزوین کجا؟

نور نیمروزی کمانه کرده روی کاشی کاری های مسجد شیخ لطف الله و زیر محراب اش که بایستی دچار هاله نور می شوی.ورودی مسجد جوانکی با موهای لخت فرق باز کرده همان ابتدا تبلیغ نرم افزاری را می کند که اصفهان را کامل معرفی کرده در واقع سفری مجازی است به شهری که پایتخت فرهنگی تمدن اسلامی می خوانندش.

جوانک اسکناس ده هزار تومانی را که می گیرد پاکت آبنبات هایش را رو می کند و عید را تبریک می گوید. خنده ام می گیرد از کاسب کاری اش خنده ام می گیرد.

باران فلکه آب وسط میدان را دیده و می خواهد آب بازی کند فرصت خوبی است شروع می کنم به عکاسی و لابه لای بازار گم می شوم.

ضلع غربی میدان مغازه ای است که لباس هایی با اشعار خوشنویس شده می فروشد فروشنده ها دو دختر جوان هستند که یکی شان با باران دوست می شود و یکی دیگر در حین فروش تاکید می کند از تهران و شلوغی اش متنفر است. توی دلم می گویم اصفهان کجا تهران کجا؟

باران خسته است مدام می گوید بریم خونه ، خانه برای باران جای سکونت و آرامش است هتل، ویلا یا خانه خودش فرقی ندارد.

هتل انگار به جز ما مسافری ندارد ، سالن اش را برای جشن نامزدی اجاره دادند .

شب می رویم سی و سه پل راهنمای آژانس مسافرتی تاکید کرده شب سی و سه پل را ببینید اول می رویم نقش جهان که جای سوزن انداختن ندارد. ظاهرا تفرج گاه است چون مردم با چای و حصیر و شام اطراف اش نشسته اند. عکس هایم از شب  نقش جهان فلو می شود. می رویم سی وسه پل که روی رود خشکی ایستاده است و ترک برداشته ، ترک ها را انگار میراث فرهنگی انکار کرده ولی هست به خاطر صدای پای مترو که از چهار باغ می خواهد گذر کند.

 آخر شب برنامه مان را مرور می کنیم باید شتاب بازدید را بیشتر کرد تا اصفهان را کامل دید . فردا می رویم عالی قاپو و چهلستون ، منار جنبان را اصفهانی ها می گویند در سفر بعدی ببینید .

عالی قاپو قزوین تا همین چند سال پیش متعلق به شهربانی بود حالا آزاد شده و دارد بازسازی می شود. نقاشی های چهلستون قزوین همه از بین رفته اند از تمام کوشک ها تنها یکی باقی مانده که سال هاست درب فلزی جلویکه جایگزین ارسی های زیبا شده است با بی سلیقگی خود نمایی می کند. بین راه پله ی تنگی که قرار است ما را به ایوان عالی قاپو برساند جا به جا یادگاری نوشته اند. زن با لهجه شمالی به شاه عباس فحش می دهد که آن بالا می خواسته چه کار کند که این همه پله ساخته نگاه هم می کند که همدردی کنم که نمی کنم. بخشی از ایوان عالی قاپو را دارند تعمیر می کنند حواس ام می رود پی عکاسی و مجید و مادرو باران را گم می کنم . آن ها رفته اند طبقه هفتم من باز گشته ام طبقه ی هم کف که زوایای آن صدا را پژواک می دهد. بعد از ظهر می رویم چهار باغ راننده می گوید بازار هنر دیدنی است . هشت بهشت را می بینیم که باغ اش هم تفرج گاهی است. بین بازی غذا خوردن باران با خانواده اصفهانی آشنا می شوم که کارشان صنایع دستی است می پرسد از کدام یک از صنایع دستی اصفهان خوش تان آمده چه خریده اید؟ می گویم:  سفره قلمکار و مس کاری مینا کاری هم البته خیلی گران بود ، نشانی می دهند که بروم نقش جهان آشنایی بدهم و مینا کاری، خوب بخرم.

پل خواجو از سی و سه پل زیباتر است از دور و از نزدیک ؛ راننده تاکسی که ما را می برد تا پل خواجو را در شب تماشا کنیم می گوید همسرم اصلا نمی تواند به زاینده رود نگاه کند نمی تواند خشکی را باور کند ، کسی زیر پل خواجو آواز می خواند مجید می گوید آرزو دارد حتما، این یک باور اصفهانی است که هرکسی خواسته ای داشته باشد اگر زیر پل خواجو آواز بخواند به آن می رسد. 

تلفن مجید زنگ می خورد می رود روی بستر رود می ایستد جایی که روزی آب آن تا دو متر بالا می آمده و شاه صفوی از هجوم خروشان آب رود خانه خرسند می شده، آن طرف تر پسر بچه ها روی رود دوچرخه سواری می کنند.

جلوی هتل پلاکارد مشکی زده اند سالن را برای مجلس فوت جوانی ناکام اجاره داده اند. هیچ کس دور میزهای غذا ننشسته همه کنار میز سرو غذا ایستاده غذا می خورند.

آخرین روز حضورمان را اختصاص می دهیم به کلیسای وانک و محله جلفا که گزارش آن را تازگی در همشهری داستان خوانده ام و راهنمای تور هم سفارش کرده  رستوران معرف جلفا را از دست ندهیم.

جلفا محله ای است از در میان اصفهان ، که همیشه خیال می کردم باید جدای از آن باشد که نبود. زنان ارمنی بازارچه خیریه دایر کردند که همه حاصل دست خودشان است زنی بلند و لاغر همان ابتدا کلاه های بافتنی و قلاب دوزی ها را معرفی می کند چه قدر شبیه کلاریس "چراغ ها را من خاموش می کنم "  است. باران کلاه صورتی فرانسوی می خواهد، مادرم هم برایش سارافون سفید کاموایی انتخاب کرده مجید هم کیف قلاب دوزی، را برداشته و اصرار می کند که بردارم . گل های نارنجی کیف با صندل های نارنجی ام هماهنگ می شود خانم سالخورده می گوید ما هیچ حقوقی نمی گیریم زنان ارمنی بافتنی ها و لباس های دست دوز را به ما می دهند تا در این بازارچه خیریه بفروشیم. یادم نمی آید آخرین بار دست چه کسی بافتنی دیده باشم.

پدر روحانی جدی است و نمی خواهد چراغ ها را روشن کند چون زمان بازدید از کلیسا جمعه ها تا 30/12 است مادرم خواهش می کند که چند لحظه چراغ ها را روشن کند ، نقاشی روز رستاخیز را باید ساعت ها نگاه کرد. چند لحظه مان تمام می شود.

زنی نفس زنان زیر ناقوس کلیسا می ایستد تا از این قسمت هم عکسی داشته باشد، با هم وارد کلیسا شدیم از لحظه ورد فقط دارد عکس خودش را با کلیسا ثبت می کند .

بوی قهوه کافه روبه روی کلیسا عجیب خوشایند است.

مسجد جامع اصفهان را غروب جمعه می بینیم، از بین بازار باید به مسجد رسید این قاعده ظاهرا برای همه شهر ها هست به جز قزوین که مسجد جامع آن کنار بازار نیست.

دلم برای مسجد جامع قزوین تنگ می شود چه قدر زیبا تر است اما غریب تر.

دوست ندارم اصفهان را ترک کنم رزروشن هتل می گوید ؛ اردیبهشت بیایید زاینده رود آب داشته باشد اردیبهشت وقت سفر به اصفهان است.

باران با پسر بچه ی اهوازی در باغ پرندگان دوست می شود جلوی قفس مرغ مینا ها مادرش را دیده ام و حالا با هم در آلاچیق فلامینگو ها نشسته ایم. معلوم است که جنوبی ها خونگرم اند با لهجه ی عربی شیرین صحبت می کنند . مادر پسر بچه خرمشهری است زمان جنگ خانوادهاش رفته اند "درود". حالا برگشته اند تقدیر او را به اهواز برده و خانواده اش  در وطن جا گرفته اند. می گوید خرمشهر همان است که بود همان شهری که آزاد شد با همان ویرانه ها. کرد ها حالا بیشتر از بومی شده اند.

باران نمی خواهد دل بکند. دعوت شان می کنیم بیایند قزوین . نمی دانند قزوین پایتخت صفویه بوده پیش از اصفهان .

سوار قطار اصفهان - تهران که می شویم به مجید می گویم تا حالا می گفتم قشنگ ترین شهر ایران رامسر است ولی حالا معتقدم اصفهان شاهکار است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 15:6  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

برای سفر به گنبد قطار تهران – گرگان را باید انتخاب کرد و مسیر 45 دقیقه ای تا گنبدکاووس را، با سواری رفت.

سال 84 پیشنهاد این سفر زمانی صورت گرفت که پدر چهل روز نبود که رفته بود؛ دلم هیچ جا آرام نداشت برای همین هم عهد با مجید را که تنها سفر نکنیم شکستم و به پیشنهاد یکی از دوستان، جواب مثبت دادم. بهانه ی سفر هم بازدید از نمایشگاه کتاب گنبد می شود.

هنوز عید فطر مشخص نیست ، قرار مان است که نوعید پدر را عید فطر برگزار کنیم. من بعد از ظهر می روم تهران ، زحمت بلیط قطار و تمام هماهنگی های سفر به عهده ی دوستم بوده برای هم چیز هم  برنامه ریزی دقیقی انجام داده ، قطار گرگان ساعت 7 از تهران حرکت می کند و این ساعت یعنی محرومیت از طبیعت زیبای بین راه ؛کوپه ما مخصوص بانوان است و با دو مسافر دیگر همسفریم که یکی شان خانمی سنی مذهب است. بین راه تعریف می کند که از اصفهان، محل کار همسرش راهی وطن اش بندر ترکمن شده. بعد می خواهد بداند نظر ما درباره سنی ها چیست ؟ که من از سوال اش متعجب می شوم چون اگر او می گفت بودایی یا صاحب هر مذهب دیگری است هم برایم تفاوت نداشت . برای دو نفر دیگر هم این نکته مهم نبود. بعد که متوجه تفکر ما شد، از آزارهایی که طی این ســــال ها در محل زندگی اش تحمل کرده بود تنها به دلیل مذهب اش، گفت . این که هر وقت با زن همسایه رفت و آمد می کند او تمام خانه را آب می کشد و در مجالس مذهبی زنانه مورد طعن و نفرین قرار می گیرد. برایم باور کردنی نیست . هنوز بعد از شش سال قطره اشک زن را به یاد دارم. ساعت پنج صبح پدرش در ایستگاه بندر ترکمن منتظرش است.

بندر گز ایستگاه بعدی است که کل شهرش از بیدستان هم کوچک تر است.

ساعت 7 صبح در گرگان پیاده می شویم و با سواری راهی گنبد ؛ مسیر مان بسیار زیباست همان طبیعت سبز شمال ایران.

قرار است نمایشگاه کتابی در سالن اجتماعــات دانشگاه پیام نور گنبد برگزار شود که یکی از برگزار کننده ها، دختر دوست ام است.

برعکس طبیعت دلگشای مسیر ، شهر گنبد شهر دلگیری است ، با این که خانه های دوبلکس زیبای با معماری چشم گیری دارد ولی به شدت دلگیر است.

در شهر جوش و خروشی برپا است . مردم گروه گروه پیاده برای نماز عید می روند. مردم گنبد سه روز عید را جشن می گیرند و چون اهل تسنن، اکثریت را در گنبد تشکیل می دهند مراکز آموزشی و اداری، خود به خود تعطیل می شود.

فردای عید فطر نمایشگاه کتاب افتتاح می شود . کل نمایشگاه با سه هزار جلد کتاب برپا شده در سالنی که در نهایت 300متر مساحت دارد.

یک ناشر و یک نویسنده و هنرمند تئاتر اهل مشهد به همراه دختر دوست ام، پریسا که مدیر یک انتشارات کوچک است نمایشگاه را برگزار کردند.

روز افتتاحیه ده برابر ارزش کتاب ها، دسته گل و شیرینی و شکلات به پریسا هدیه می شود. پوشش زنان گنبدی روسری های بلند ابریشمی است که با دامن هایی تا پایین قوزک پا و بلوز به تن می کنند و پر از رنگ و بسیار زیبا است. در هیچ یک ازایران

با یک خانم مترجم که کتاب اش را در نمایشگاه عرضه کرده دوست می شوم زنی آرام است که تازه از امریکا بازگشته و قرار می شود با او مصاحبه کنم. از این پیشنهادم خوشحال می شود.

زنان گنبدی علاقه زیادی به کتاب دارند؟ نمی دانم ؟ دوستان پریسا که اکثرشان همسران اشخاص سر شناسی در گنبد هستند، تعداد زیادی کتاب می خرند. پریسا می گوید اکثرشان گرین کارت دارند و بیشتر در امریکا سکونت دارند

 تا گنبد.

همین ها متعجب ام می کند. چون دانشجویان دانشگاه انگار توانایی مالی برای خرید ندارند و چندان از نمایشگاه استقبال نمی کنند.

رامتین پسر پریسا اصرار دارد که مرا به بستنی ویژه ای میهمان کند دمدمای غروب راه می افتیم تا شهر را هم ببینیم ، هرچه نگاه می کنم زنی به جز خودم در خیابان ها تردد ندارد بعد از چشیدن بستنی ویژه می رویم برج گنبد کاووس را ببینیم که جوانی صدایمان می زند و می گوید بهتر از جلوتر نرویم چون چند جوان اطراف برج در حال مصرف مواد هستند و ممکن است اتفاقی بیفتد بعد هم توصیه می کند که زودتر به خانه بازگردیم. ریسک نمی کنم کتابی در مورد فولکلور گنبد برای مجید پیدا می کنم و بر می گردم.

یکی دو سال بعد از احوال خانم مترجم می پرسم ، متاثر می شود و می گوید  چون نمی توانست طلاق بگیرد خودکشی کرد و پسر 14 ساله اش هنوز در شوک مرگ مادرش است. دوست ندارم بار دیگر به گنبد برگردم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:37  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

ایستگاه قزوین خلوت و دنج است معماری آن هم مثل تمام ایستگاه های قطار در ایران با ستون های سیمانی  سفید و بر پایه فرم های مربع ،طراحی شده است. به جز ایستگاه تهران که همیشه پر از سرو صدای رعب آور است تمام ایستگاه های راه آهن را دوست دارم . آن هایی که تقریبا متروک اند هم، حتا زیبایی قابلی دارند.

روزنامه داخل قطار کیهان است ، که خبرعید در عربستان را اعلام کرده  و احتمال قریب به یقین فردا عید  ایرانیان خواهد بود.  ماموران  قطار اغلب به ترکی حرف می زنند و دمدمای صبح شیرینی پخش می کنند به یمن آمدن عید رمضان. 

ساعت ده شب قطار حرکت می کند و صبح زود در ایستگاه پر ازدحام و شلوغ تبریز پیاده می شویم. توقف ما در تبریز به اندازه پیاده شدن از قطار و پیدا کردن ماشینی است که تا ارومیه برود.

راننده پیکان قرمز رنگ حرکت می کند تا ما را از میان دریاچه به ارومیه برساند. زمستان است سیپدی آذربایجان را تسخیر کرده ؛ آغاز سفر از جاده وسط دریاچه ، تجربه تازه ای می شود که دوست داری مدام تکرار شود آن هم در زمستانی که عجیب سخاوت مند برف باریده ، تمام مسیر چشم ام به دریاچه است که به جایی می رسیم که ماشین باید داخل لنج از دریاچه بگذرد .حدود ده دقیقه از سفر در بین دریاچه،  داخل لنج می گذرد. از این که اجازه پیاده شدن از لنج را ندارم هنوز حسرت می خورم. هوا سردی اش را به رخ می کشد اما طبقه دوم لنج وسوسه انگیز است. مخصوصا که یکی از همسفرها مدام از لذت نوشیدن چای در لنج می گوید و من هرگز فکر نمی کنم که این اولین و آخرین سفرم بر روی دریاچه ارومیه است. نمی توانم تصور کنم دریاچه ای این همه زیبا ، 14 سال بعد خشک شود . می شود ، خشک با شورزارهایی جا به جا و بادهای نمکین ،دریاچه ارومیه به خاطره ها می پیوندد.کاش به جای این همه کلمه هر کدام یک سطل آب داشتیم. خیال باطلی است. مثل آرزوی صلح جهانی مردی که به اعتراض ، بیست و چند سال است کنار کاخ سفید زندگی می کند و جنگ ها هم چنان ادامه دارند. انگار نه انگار یکی آن جا نشسته که جوانی را به پیری گره زده به امید بالا رفتن پرچم های سفید.

به ارومیه که می رسیم یکی باید نشانی را به ترکی بگوید که یکی از ما دست و پا شکسته این کار را می کند . ارومیه شهر کلیساها و فرهنگ ها است و به سرعت می شود دوست اش داشت. ظاهرا عید فطر در این جا چندان با شهر های دیگر فرقی ندارد. فردای روز عید بازار ارومیه و چند کلیسا سر راه را می بینیم و من تنها سوغاتی که از ارومیه می خرم ویژه نامه گفت و گو با ده کارگردان مهم سینمای ایران  است که به مناسبت جشنواره فجر ، هفته نامه سینما منتشر کرده است. حالا بعضی از این کارگردان ها رفته اند و بعضی در سکوت لحظه ها را تمام می کنند ...و بعضی با ابدیت یکی شده اند.

اگر ترکی بلد نباشی سخت است در استان های آذری زبان زندگی کنی . البته حفظ زبان توسط آن ها تحسین بر انگیز و برای فارسی زبان ها به گرفتاری بزرگی تبدیل می شود. اما در ارومیه می شود در اتوبوس با مسافر کناری فارسی حرف بزنی. تجربه ای که بعید می دانم در تبریز امکان پذیر باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:28  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 12:4  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

صبح از خواب برمی خیزید ، شعاع آفتاب امیدوارتان می کند که روز خوبی خواهید داشت ، روزنامه ها را ورق می زنید و در جا احساس می کنید انرژی تان تمام شده است : باربد را پدر معتادش آتش زده ، مهسا را با چاقو میان مردمی که با دوربین ها ی موبایل آماده فیلمبرداری از صحنه های واقعی اکشن بوده اند سلاخی کرده اند، هانیه  جابه جای بدنش سوخته ، تانک ها سوری از روی مردم رد شده اند و بشار اسد خوشحال است ، دیکتاتور دیگر را در قفس محاکمه کرده اند ، واردات 75 درصد شده است ، یک دوره اجباری کلاس آموزش نماز را باید بگذرانید ، کودک سومالیایی جلوی چشمان مادرش به خاطر گرسنگی جان می سپارد،

کپر نشینان جنوب کرمان با گرمای 50 درجه زیر نخل های خرما پناه گرفته اند ، آمنه از قصاص خواستگار اسید پاش می گذرد، آخرین  نفر گروه تجاوزگران به زنان خمینی شهر دستگیر می شود ، گروه سینماهای نمایش دهنده فیلم آقا یوسف 17 تا است، روزه خوران مجازات می شوند ، یارانه ها پرداخت شد ، شهریه دانشگاه ها افزایش یافت و...

احساس می کنید انرژی تان تمام شده است این ها را به پزشک تان می گویید، پزشک بعد از معاینه می گوید حال تان خوب است و تنها خسته هستید باید بروید سفر .

می روید سفر موبایل را خاموش می کنید و کافی نت هتل هم وسوسه تان نمی کند که اخبار را بخوانید ، در بین راه هر جا که جنگلی می بینید توقف می کنید تا از مناظر زیبا لذت ببرید ولی وارد جنگل که می شوید جابه جا چشم تان زباله می بیند . می خواهید کنار دریا بنشینید تا از آرامش آبی آن لذت ببرید اما با دیدن ساحل آلوده به زباله منصرف می شوید ، باز می گردید ،  به این نتیجه رسیده اید که دنیا جای زندگی کردن نیست  دکمه انفجار دنیا را پیش از خواب فشار می دهید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 10:57  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

 هر روز حافظه آقای قاف تحلیل می رفت و بچه ها بیشتر به فکر همدمی برای پدرشان بودند ، تصمیم گرفتند به سراغ آمنه بروند زنی که شاید سر جمع دو روز متوالی با آقای قاف زندگی نکرده بود و آقای قاف همیشه برایش در حد میهمان باقی مانده بود.

پسرهای و دختر های مروارید یک روز جمعه راهی محل زندگی آمنه شدند. در بدو ورود هم با استقبال گرم برادرهای ناتنی مواجه شدند و مثل همیشه کلی از نان محلی و پنیر تازه و اتاقک روستایی لذت بردند ولی فرصت آن را که با آمنه صحبت کنند تا در سال های پایانی زندگی پدرشان کنارش باشد پیدا نکردند . و بعد از ظهر شکست خورده به دیدار پدر رفتند که در انتظار آمنه بود پدر با دیدن چهره فرزندانش متوجه قضیه شد البته او به خوبی می دانست که همدم برایش جز آرزوهای محال است.

آقای قاف در سال های آخر عمرش ، روزها به خانه دختر وسطی یا پسر سوم اش می رفت و دم غروب به خانه باز می گشت و چراغ کنار عکس مروارید را روشن می کرد و تا صبح به رادیو گوش می داد.

مرگ آرام آقای قاف در صبح یک روز سرد زمستان اتفاق افتاد بچه های مروارید و نقره و آمنه برایش گریه کردند و دختر دوم و پسر سوم اش تا سال ها مراسم یادبود برایش برگزار کردند. بچه های نقره و آمنه هم نظاره گر بودند و نه بیشتر.

قبر آقای قاف در کنار همسر اول قرار داشت خودش این طور وصیت کرده بود . البته اگر زوال حافظه اجازه می داد که او را بشناسد.

قصه آقای قاف به انتها رسید اما سرنوشت بچه ها چه شد : پسر بزرگ آقای قاف آدم سرگشته ای شد که هی تغییر مسیر می داد از پنج سالگی کار کرده بود و خسته و رنجور بود در پنجاه سالگی علاوه بر افسردگی حاد به پوکی استخوان و ناراحتی قلبی هم مبتلا شد او هرگز به زن دوم فکر نکرد.

پسر دوم آقای قاف چند بار شغل عوض کرد با خواهر ها و بردارهایش همیشه اختلاف داشت و در آخر بر اثر سکته قلبی در میان سالی درگذشت.

پسر سوم آقای قاف که از ابتدا تا پایان عمر پدر و مادرش جور خانواده را کشیده بود بر اثر سکته قلبی در میان سالی درگذشت ، مرگ او بیشتر از همه بر خانواده اش تاثیر گذاشت انگار ستون فرو ریخته بود.

پسر چهارم  نیز در سن چهل و پنج سالگی عمل قلب باز انجام داد و بعد از فراز و فرود های بسیار مثل گرایش به کمونیسم در جوانی ، جنگ در جبهه در میانسالی به شدت مذهبی شد.

دختر اول مروارید با این که همسر و فرزندان خوبی داشت از  30 سالگی ناراحتی اعصاب داشت ، قند فشار خون و در نهایت بیماری قلبی  زندگی او را به شصت سالگی نرساند.

دختر دوم مروارید از زمانی که همه به یاد دارند افسرده بود و بدبین ، انگار زندگی می کرد تا شکنجه شود ناراحتی قلبی و فشار خون و زخم اثنی اعشر ارمغان سا ل های عمرش بود.

دختر سوم پریچهر خانم هم ابتدا زندگی بهتری داشت ولی او هم تمام بیماری های دختر دوم را تجربه کرده و همیشه بیمار بود در میانسالی هم افسرده و بدبین شده بود.

بچه های نقره هم حال روز بهتری نداشت و هر گاه مشکلی در زندگی اش پیش می آمد با ربط یا بی ربط پدر شان را مقصر می دانستند که با ازدواج مجدد زندگی هر دو خانواده را تباه کرده بود.

تنها پسر آمنه هم در کنار پسران مادرش ماند و هرگز هوس زندگی دیگری را به سر نداشت. او همیشه حضوری  در حاشیه را تجربه می کرد . انگار مادرش تنها برای دق دادن نقره با آقای قاف ازدواج کرد ه بود.

البته این نظریه که انسان ها می توانند بر سرنوشت خود تاثیر بگذارد قابل احترام است اما پژوهشگران هم به نقش خانواده و اثر گذاری پدر و مادر در رفتارها، بیماری ها، کنش و واکنش های فرزندان  را بسیار با اهمیت می دانند. نوع نگاه کردن و نوازش کودکان حتا احساسات والدین در دوران جنینی می تواند از آن ها انسان های فعال ، اجتماعی و به هنجار و یا نا به هنجار و جامعه گریز بسازد. 

پس طبیعی است که خانواده آقای قاف به این نکته اذعان داشتند که اگر پدرشان خانواده را گسترش نمی داد خوشبخت تر بودند و زندگی بهتری را تجربه می کردند.

***

تلویزیون آن هم از نوع ایرانی اش کمر همت بسته تا ازدواج مجدد را نسخه شفا بخش جامعه بحران زده نشان دهد. همین طورها است که با وقاحت مردی سه زنه  را به  برنامه زنده دعوت می کند و مجری تک زبانی برنامه به دلیل فقر دانش در مقابل صراحت مرد سه زنه مستاصل می شود و کار به جایی می کشد که در بخش های مختلف تلویزیون ایران این اقدام نقد می شود.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 10:8  توسط فاطمه شریف نژاد  | 

مروارید بعد از ازدواج های مجدد آقای قاف شروع کرد به کشیدن قلیان در واقع مفری برای تخلیه روانی پیدا کرده بود هر پکی که به قلیان می زد و در پس دودی که از بازدم  بیرون می آمد بار سنگین خیانت همسر و مسوولیت سنگین چهار پسر بچه تخص و سه دختر نازک نارنجی که پدر برایشان تنها نامی نا آشناست را به یاد می آورد.

از همان زمان مروارید رو به زوال رفت و روح اش کدر شد. بچه هایش را سرانجام داد بی خبر از آن که این بچه ها هرگز روح شان آرام نخواهد داشت  و ناگهان پس از یک دوره طولانی کلنجار رفتن با بیماری قلبی در صبح روزی که همسرش  هم در سفر بود،در راهی جدا سفر ابدی اش را آغاز کرد.

وقتی آقای قاف به خانه برگشت ، استکان هایش شسته شده در سبد بود سماور هم آب شده و ناهار آماده بود اما پرچم سیاهی بر سر در خانه دلش را آشوب می کرد . مروارید رفته بود در سنی که به شصت نمی رسید تازه با تمام آن مشقت ها خوب دوام آورده بود.

پسرها که مادرشان را در هر دو نقش مادری و پدری پذیرفته بودند منتظر پدر نشدند به روانی آبی که در جوی سر می خورد امور دفن و  کفن  و مراسم ترحیم را ردیف کردند پدر مانند سایر میهمانان در مراسم  حاضر شد و تنها از صبح روز هشتم فهمید مرواریدش گوهر نایابی بود. وقتی که به خانه بر می گشت هجوم تنهایی به  او می فهماند که زندگی سختی در پیش دارد از ناگهان زمان برایش ایستاد. اول یادش می رفت سویچ اش را کجا گذاشته بعد فراموش می کرد غذا خورده و فراموشی پیچک نازکی بود که در فراق مروارید هر روز بیشتر رشد می کرد. بچه های مروارید بی وفایی ها ی پدر را انتقام نگرفتند درست مخالف بچه های نقره که یک روز هم پدر را تیمار نکردند. پدر  در همان خانه ی که مروارید زندگی می کرد کنار پسر کوچک و عروس اش  ماند . برای وعده ناهار پیاده می رفت پیش دختر دومی  و بعضی روزها خانه پسر سومی اش میهمان بود. تا این که پریچهر زنی را برای پدرش در نظر گرفت تا در کنارش باشد. بچه ها بدون مخالفت حاضر شدند شمسی خانم را به عقد پدر درآورند. وسایل مادر به زودی تقسیم شد عتیق ها که زیاد هم نبود به عروس سوم و دختر ها رسید ، لباس ها را دور ریختند و باقی خرده ریزه ها راهی زیر زمین شد. شمسی  خانم پیر زن آرام و چرکیده ای بود که همیشه زیر کرسی می خوابید، لخت و خسته بود . اول هفته آبگوشتی بار می گذاشت و تا آخر هفته، ظهر ها ناهار آبگوشت را سر سفره می گذاشت و باقی روز می خوابید. آقای قاف چند ماهی را با شمسی سر کرد ولی دست آخر تحمل اش تمام شد و او را طلاق داد. شمسی خانم هم پذیرفت و مهریه اش را گرفت یک سفر رفت و سوریه دو سال بعد از مرگ آقای قاف قصه زندگی اش پایان گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:48  توسط فاطمه شریف نژاد  |